
فریاد xa0از: سیمین بهبهانی ای آنکه گاه گاه زمن یاد می کنیپیوسته شاد زی که دلی شاد می کنیگفتی : ((برو!)) ولیک نگفتی کجا روداین مرغ پر شکسته که آزاد می کنیپنهان مساز رازغم خویش در سکوتباری ، xa0در آن نگاه ، چوفریاد می کنی ای سیل اشک من ! زچه بنیاد می کنی ؟ای درد عشق او ! از چه بیداد می کنی ؟نازک تر از خیال منی ، ای نگاه ! لیکبا سینه کار دشنه ی پولاد می کنی نقشت زلوح خاطر سیمین نمی رودای آنکه گاهگاهxa0 زمن یاد می کنی ....
ادامه مطلب