
فریاد xa0از: سیمین بهبهانی ای آنکه گاه گاه زمن یاد می کنیپیوسته شاد زی که دلی شاد می کنیگفتی : ((برو!)) ولیک نگفتی کجا روداین مرغ پر شکسته که آزاد می کنیپنهان مساز رازغم خویش در سکوتباری ، xa0در آن نگاه ، چوفریاد می کنی ای سیل اشک من ! زچه بنیاد می کنی ؟ای درد عشق او ! از چه بیداد می کنی ؟نازک تر از خیال منی ، ای نگاه ! لیکبا سینه کار دشنه ی پولاد می کنی نقشت زلوح خاطر سیمین نمی رودای آنکه گاهگاهxa0 زمن یاد می کنی ....
ادامه مطلب
بازی زلف تو امشب بر سرشانه زچیست؟بازی زلف تو امشب بر سر شانه زچیست ؟خانه برهم زدن این دل دیوانه زچیست ؟گر نه آشفتگی این دل مسکین طلبیالفت زلف پریشان تو با شانه زچیست؟ هر کسی از لب لعلت سخنی می گوبد چون ندیدست کس این همه افسانه زچیست ؟حالت سوخته را سوخته دل داند وبس شمع دانست که جان دادن پروانه زچیستدوش در میکده حسرت زده می گردبدم پیر پرسید که این گریه مستانه زچیست ؟گفتم ار هست در این خانه کسی باز نمای ور کسی نیستxa0 بنا کردن این خانه زچیست ؟ گفت : جامی زمی ناب به توحید دهید تا بداند کهxa0 نهان ب...
ادامه مطلب
پروین دولت آبادی-----------xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 **دیوانه ** شبی با خویشتن دیوانه ای گفت xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 چرا مردم مرا دیوانه خوانند ؟گمان xa0دارند خود xa0از عاقلانند xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 بجمع خود xa0مرا دیوانه خوانند !xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 ***صفا کو، مهربانی کو، وفا کوxa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa...
ادامه مطلب